آبریزان را برداشتم...نگاهش کردم...دستم را رویش کشیدم...تو راست میگفتی...عجیب روی چهره اش خاک نشسته ...سراغ نوشته های قدیمی رفتم .... از گرد و خاک بلند شده به سرفه افتادم ...من هم روزی پناهم حریم حسینم
شب عجیبی بود ...سرم داد نزد اما با ولومی بلندتر از حالت عادی حرف زد ...ترسیدم !توی خودم رفتم ...بعد ساعتی بغض کردم ...هر چه حرف می زد نمی توانستم راحت جوابش را بدهم...برای او همه چیز عادی بود و من تل
اولین و آخرین باری که از هم ناراحت شدیم،به دلایلی که شاید یک روزی دلم خواست و نوشتم،راهمان از هم سوا شد !بار ها و بار ها در خلوت ،فکری گوشه ی ذهنم را میجوید که چطور توانستیم به همین راحتی دوری را به ح
فکرش را بکن ...یک بار دیگر ....فقط "یک" بار دیگر بتوانم گوشه ی بین الحرمین در آغوشت آرام بگیرم .....من طمع نمی کنم ...حرف قبه و شش گوشه و حرم را نمی زنم ....من همان گوشه ترین گوشه ی بین الحرمی
همیشه می گفت هر چه اشک در چشم هایت داری بیرون بریز!انقدر اشک بریز تا ببینی دیگر حوصله ی گریه هم حتی نداری!من هم اکثر مشکلات صعب العبور را همین طور می گذراندم!!انقدر گریه میکردم تا از گریه هم خسته می ش